تبليغاتX
كلبه نشين

ای ماهیان شاد

ای ماهیان سرخوش و آزاد

از راز عشق و نفرت انسان شنیده‌اید؟

 

وقتی که می‌دوید

این‌گونه پرهیاهو

                       بر صفحه‌های آب

نقشی به رنگ حسرت ما آفریده‌اید؟

 

ای ماهیان خوب

ای ماهیان ساکت محجوب

هرگز به قیل و قال بشر گوش کرده‌اید؟

هرگز هزار آتش خون را

در شهرهای سوخته خاموش کرده‌اید؟

 

آنجا مگر هوای ستم نیست ماهیان؟

آنجا مگر ترانه‌ی غم نیست ماهیان؟

 

مهمانمان کنید

یک شب میان آب 

یک شب

             برای معجزه

                                کم نیست ماهیان.
+ نوشته شده توسط كلبه در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:42 |

ديروز باز باران با ترانه

با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. .

و اما امروز باز باران بي ترانه

باز باران ,

با تمام بي كسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,

مي چكد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چك چك غم...

باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...

نمي فهمم كجاي قطره هاي بي كسي زيباست؟؟؟؟

نمي فهمم,

چرا مردم نمي فهمند

كه ان كودك كه زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد كجاي ذلتش زيباست؟؟

+ نوشته شده توسط كلبه در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 11:33 |

وفاي شمع را نازم

كه بعد از سوختن ...

به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...

نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم...

گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

+ نوشته شده توسط كلبه در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 17:6 |

دلم از دوری دلها تنگ است

 دلم از این همه نا مردی ها

 دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار

 دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است

دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است

دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت

دل من خونین است

دل من غمگین است

 دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید

 دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند

 دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت

دل من می ماند

 دل من می پوسد

 دل من شیفته هیچت گشته

دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد

دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد

دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم ?
+ نوشته شده توسط كلبه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 13:58 |
منشين با من ، با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
در دم اين نيست ولي
در دم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم

+ نوشته شده توسط كلبه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 13:49 |


Powered By
BLOGFA.COM